سفارش تبلیغ
صبا
حسام ســرا
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 به مرگ اندیشیده اید ؟

اگر هر یک از ما فقط یک درصد به مرگ وسفر ابدی می اندیشیدیم چه تغییراتی در رفتار، گفتار وکردارمان به وجود می آمد ؟ واگر فقط یک درصد آن را باور داشتیم چه می شد ؟


[ جمعه 89/9/12 ] [ 7:39 صبح ] [ اکبر حسامی ] [ نظرات () ]

به منظور گرامی داشت یاد همسر وفرزند دلبند دوست وهمراه همیشگی وعضو موثر انجمن نقدکتاب یاران اندیشه لنجان وانجمن های ادبی منطقه، نشستی باحضور شاعران ودوستانِ جناب آقای مسعود ناظم رعایا روز چهارشنبه 10 آذرماه 1389 از ساعت 15:30 تا 17 درفرهنگسرای شهرداری زرین شهر برگزار می گردد امید است حضور شاعران وارائه شعرهایشان موجب همدردی وتسکینی بر این اندوه بزرگ باشد. 


[ سه شنبه 89/9/9 ] [ 12:53 صبح ] [ اکبر حسامی ] [ نظرات () ]

 

تسلیت به مسعودناظم رعایا

      بگذارتا بگریم چون ابر دربهاران

     کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

چه سخت است گفتن واقعیتی که دردناک است وچه دلگیر می شوی وقتی بخواهی چیزی رابگویی که جراتش راپیدانمی کنی

همه چیز بایک تلفن شروع شد. من ومسعود کنار هم بودیم . ساعت 18:40 دقیقه سه شنبه بود .محتوای تلفن این بود که حادثه ای درجاده کاشان - تهران اتفاق افتاده وسرنشینان خودرو مصدوم شده اند ، تلفن از بیمارستان کاشان بود ...

صدای مسعود لرزید اما آرامشش را از دست نداد منتظر شد تاهمراهانی از بستگان ، دنبالش بیایند تا به کاشان برود نمی دانست چه شده است من هم نمی دانستم چه بگویم وچکارکنم کوشیدم به او آرامش بدهم که چیزی نیست وان شا الله اتفاق خاصی نیفتاده ... ماشین از راه رسید از برادرخانمش پرسیدم چه شده او نیز همانی را می دانست که می دانستیم. سفارش کردم تند نرانند ،خداحافظی کردیم وبه خانه آمدم مثل مرغ سرکنده سرگردان بودم . ناآرام وبی قرار. لحظات به کندی می گذشت  تلفن همراهم زنگ زد ، مسعود بود گفت در راهیم اما ظاهرا" حالشان خوب است پدرخانمم از پامصدوم شده وبرادرخانمم صورتش صدمه دیده ، شیوا حالش خوب است وشیما ومادرش دربیمارستان بستری هستد ....کمی آرام شدم تشکرکردم وگفتم مدتی بعد تماس خواهم گرفت  ساعت 22:10 دقیقه زنگ زدم پرسیدم کجایید جواب داد کاشان ،اما چند دقیقه تابیمارستان مانده است گفتم بعد زنگ می زنم ساعت 23 بود وقتی آخرین بوق تلفن صداکرد مسعود جواب داد پرسیدم چه خبر؟ صدای لرزان مسعود راشنیدم که گفت : اتفاقی که نباید می افتاد افتاد ؛ شیما ومادرش ...  وصدای های های گریه اش ناله مرا هم درآورد نه من می توانستم خودم را آرام کنم ونه او را یارای آرامش بود ، مدتی بعد آرام گرفت واز حال دیگران گفت  ؛شیوا حالش بدنیست ودیگران هم همان که گفته بود  پرسیدم چه کاری می شود کرد؟ گفت هیچ . اتفاقی است که افتاده وکاری نمی شود کرد .... گریه امانم رابریده بود بچه ها نزدیکم نبودند ونمی دانستند چه شده است فقط همسرم درجریان ماجرابود . تاصبح به خود پیچیدم واز این حادثه هولناک ودردآور اشکهایم را از دیگران مخفی کردم اما خبر کوچکی نبود ما خانوادگی همدیگر را می شناختیم وباهم آمد وشدی داشتیم دخترش بادخترم هم مدرسه ای بود ونمی شد موضوع را نگفت از طرفی از صبح باسئوال وجواب های بچه ها روبرو شده بودم که چی شده ؟ چرا امروز گرفته ای ؟ پاسخی نداشتم وجوابهایی که می دادم برای آنها قابل قبول نبود عصر ناگزیر دخترم رابردم بیرون گفتم می خواهم باهم حرف بزنیم روی برگهای خشک پاییزی راه رفتیم پرسیدم می دانی درختان درپاییز وزمستان می میرند؟ گفت آره ولی دربهار دوباره زنده می شوند ..راه رفتیم .. وباز راه رفتیم ....نمی دانستم از کجا باید شروع کنم وچه بگویم ... بازپرسیدم می دانی چرا وقتی درختی می میرد یاخشک می شود مردم زیاد ناراخت نمی شوند اما وقتی انسانی می میرد از نبودنش اندوهگین وناراحتند ؟ پاسخی نداد  درآغوشم فشردمش وگفتم می خواهم خبری را به تو بدهم که مثل یک «راز» است آماده ای ؟ گفت بگو ، گفتم : دیروز شیوا وشیما ومادرش با دایی وپدربزرگش در راه رفتن به تهران تصادف کرده اند وحالشان خیلی بد است گفت حال  کدامشان ؟گفتم شیما ومادرش .گفت فهمیدم امروز از جه نارحتی  گفتم خب .. آره ونتوانستم اشکهایم راپنهان کنم سرش راپایین انداخته بود ...گفتم شاید دیگر هرگز شیما رانبینی خودش را درآغوشم انداخت وهای های گریه کرد ومن هم ..

کمی بعد پرسید بابا تو می دونی چرا وقتی آدمها می میرند بقیه گریه می کنند ؟ گفتم آره باباجون برای این که آدما چوب نیستند آدمند ،از همدیگه خاطرات زیادی دارند ونمی تونند از خاطراتشون دل بکنند برای همین از نبودن دیگران آن هم برای همیشه ناراحت می شن واشک می ریزن ما آدما بدون دیگران ومحبتهاشون می میریم .

گفتنش خیلی سخت بود کم کم هردو آرام شدیم وقتی به خانه آمدیم گوشه دنجی را یافت و خودش را سرگرم کرد اما آرام آرام اشکهایش سرازیر بود باید به او می گفتم چون شیما دوست صمیمی اش بود .

اصل فاجعه وگفتنش به دیگران تجربه دردناکی بود.تمام مدتی که این نوشته رامی نوشتم اشک ریختم وهربار که خواندم نتوانستم اشکهایم راپنهان کنم.

مصیبت سخت است ودردناک  خدایا:

یا درد به اندازه طاقت بفرست

یاحوصله ای بده به اندازه درد

 


[ پنج شنبه 89/8/27 ] [ 1:4 عصر ] [ اکبر حسامی ] [ نظرات () ]
دوازده سال مدرسه رفتن ودانش آموز بودن، چهارسال دانشجویی ، بیش از بیست وپنج سال ارتباط نزدیک کاری بامعلمان مختلف وشرکت در چندین وچند دوره آموزشی مفهوم معلم ودانش آموز را برایم واضح تر از هر پدیده ای کرده است  تعدادی از معلمان(مدیران هم دراین تعریف معلم فرض شده اند) ظاهرمعلمی را مبنای کار خود قرار می دهند از نظر اینان معلمی چیزی نیست جز قیافه ای حق به جانب. به نظر این گروه معلم کسی است که اجازه دارد خصوصی ترین ویژگی های دانش آموز را با هر لطایف الحیلی کشف کند وبداند ! گروهی دیگر دنیای معلمی را با وظایف پلیس وکارآگاهان اشتباه گرفته اند از نظر اینان معلم کارآگاهی است که باید با هر ترفندی به کشف جرم در مدرسه بپردازد ومغرور از این کشف ، ثابت کند که هیچ چیز ، آری « هیچ چیز» از دید او مخفی نمی ماند اما گروه زیادی از معلمانی که من شناخته ام انسانهای بی ادعایی بودند که فارغ از غم نان و نام همه ی وجودشان را دراختیار دانش آموز قرار دادند وبه مصداق تعبیر مشهور، « چون شمع » آّب شدند و رفتند اما آثار وجودیشان را دررفتارهای نسلی که آموزش دادند می توان یافت. می گویند آدم های خوشبخت کسانی هستند که یا پدرومادرخوبی داشته اند ویا معلمانی خوب و من می گویم خوشبخت کسی است که هم پدرومادرخوبی دارد وهم معلمانی خوب.
واقعیت این است که حتا طبقه تحصیل کرده ما نیز نمی داند کدام مدرسه وکدام معلم کارآمدتر است وکدام مدیر  ومعلم می تواند درشکوفاشدن استعدادهای ذاتی فرزندش موثرتر باشد! این همه مدارس جور واحور که همه، یک محتوا را به دانش آموز عرضه می کنند وفقط ظاهر متفاوت وگاه حتا یکسان دارند نشانگر همین مدعاست. مدیران ومعلمانی را می شناسم که بدون صدا وتبلیغات وبدون آن که به تقدیرنامه مدیران مافوقشان نیازی داشته باشندبرای ایجاد زمینه درتربیت دانش آموزان که شکوفا شدن __ ونه «شکوفاکردن» به هر وسیله و قیمتی __ است از جان مایه گذاشته ومی گذارند اما کمتر به چشم آمده اند وفقط کسانی که روی آنتن تبلیغات ( به هر دلیلی ) بوده اند مطرح شده اند شاید آنان اصولا مطرح شدن را در دستور کار خود قرار نداده اند.
به نظرمی رسد « بعضی آدمها معلم به دنیا می آیند» وبعضی دیگر هرچه مهارت کسب کنند در این وادی توفیق زیادی به دست نمی آورند .دراین زمینه، عده ای معلمی را«هنر» وگروهی «علم» می دانند گروه اول به ذاتی بودن «هنر» معلمی معتقدند اما گروه دوم بر این باورند که معلمی «فن یامهارتی »است که باگذراندن دوره های آموزشی قابل آموزش واجراست. سال گذشته دخترم در مدرسه وکلاسی قرارگرفت که درتمامی سال روان دانش آموزان ووالدینشان را آزرد آن هم نه به صورت خواسته وآگاهانه. معلمشان زحمتش را می کشید اما انگار برای این کار ساخته نشده بود بامدیرشان صحبت کردم چندین وچند بار و او که نمی خواست مشکل مدرسه اش درجایی (مثلا" مدارس دیگر یا اداره منطقه ) بازگو شود برمشکل سرپوش گذاشت وماجرا را ماستمالی کرد خودم با معلمشان صحبت کردم ابتدا مقاومت کرد اما وقتی متوجه شد قصد مچ گیری وایرادتراشی ندارم کوتاه آمد ولی این کوتاه آمدن تغییری در رفتارش به وجود نیاورد شاید هم ایجاد تغییر برایش ممکن نبود . اوایل فکر می کردم فقط من به دلیل حساسیتهایی که دارم بیش از اندازه ریزبین شده ام اما بعد متوجه شدم که این موضوع مساله ومشکل بیشتر دانش آموزان است وخانواده هایشان پیگیر هم بوده اند ولی به نتیجه نرسیده اند.دردسرتان ندهم جلسه وتذکر وخواهش وکوتاه آمدن وانعطاف از طرف همه والدین هیچکدام سودی نبخشید وسرانجام سال تحصیلی به پایان رسید...  دلم می خواست کاری را که درتمام عمرم نکرده ام دراین باره بکنم دلم می خواست نفرین کنم اما نتوانستم. ناچار نفرینم را درقالب آرزویی ریختم تا بتوانم به آن با دید مثبت نگاه کنم آرزویم این است که: ای کاش فرزند دانش آموز آن مدیر ومعلم به معلم ومدیری مانند خود دچارشوند وهمه اقداماتی راکه برای بهبود وضعیت بکاربردند برای فرزندشان به اجراگذارند تا بدانند در این یک سال چه بر سر دانش آموزان و والدین انان آمده است همین .


[ پنج شنبه 89/8/20 ] [ 1:54 صبح ] [ اکبر حسامی ] [ نظرات () ]
          

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اینجا محلی برای ارائه ی آرا و نظرات من است درباره آنچه که می بینم،می خوانم، می شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق می افتد.چنانچه کسی یاکسانی عصبانی هستند ونمی توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند ویاقلمشان بادُشنام آشناست وبه آسانی به دیگران تهمت می زنند از نظردادن بپرهیزند چراکه درهر صورت نظر ایشان حذف خواهد شد. آوردن لینک وبلاگ ها به معنی تایید همه مطالب آنها ویامدیر وبلاگ نیست،بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم ..نقل واستفاده از مطالب این وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتید منبع آن را نیز ذکر کنید.
امکانات وب


بازدید امروز: 121
بازدید دیروز: 140
کل بازدیدها: 1116807