سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
اکبر حسامی - حسام ســرا

   1   2   3   4   5   >>   >

جمعه 29 اردیبهشت 91
8:44 عصر

رازساخت جزایر مصنوعی امارات درکنارابوموسی !

فرستاده شده توسط اکبر حسامی دردسته ی گالری تصاویروکاریکاتور

 


ابوموسای واقعی از بالا


عکس  هوایی از جزیره ابوموسی


جزایر مصنوعی امارات در خلیج فارس


جزایرمصنوعی امارات درکنار  ابوموسی وتنبان!


این جزیره ها چگونه ساخته می شوند؟



قدیم ها خاکی بود که به آن گل سرشوی می گفتند ،خواصی مشابه صابون داشت و برای شستشو استفاده می شد...!
امروز به این خاک بنتونیت می گویند که اگر یک مشت از آن را داخل یک لیترآب بریزید حجیم می شود و بعد از خشک شدن از بتون هم محکمتراست...!

در خراسان جنوبی معادن خاک بنتونیت وجود دارد که مرغوب ترین خاک آن سفید رنگ است و عمری هزار ساله دارد...! بعضی از این معادن ماهانه سه هزار تن از این خاک را بوسیله لودر استخراج می کنند ... خاک بنتونیت به دلیل چسبندگی؛ جذب آب؛ تورم پذیری و نرم بودن کاربردهای زیادی در ریخته گری؛ حفاری چاههای نفت؛ سد سازی و کشاورزی دارد.

عمده واحد های فعال خاک بنتونیت که خاک مرغوب و صادراتی دارند در قائن؛ شمال غرب بیرجند و بخشی در فردوس هستند.. اما اینکه این خاک به چه دردی می خورد و کجا می رود حکایت جالبی دارد...! هر تن خاک بنتونیت را ده هزار تومان می فروشند و همین خاک در دوبی بعد از فناوری هر کیلو تا هفتصد هزار تومان به فروش می رسد..!

سالانه صدها هزار تن از این خاک مرغوب چه بطور رسمی و چه قاچاق به دوبی(یکی از امیرنشین های امارات متحده عربی) صادر می شود ظاهرا برای استفاده برای چاههای نفت اما حقیقت تلخ این است که این خاک برای ساخت جزایر مصنوعی استفاده می شود...!

جزایر النخیل موسوم به پالم آیلند که در سواحل جنوبی خلیج فارس در دست احداث است ... به اسم صادرات غیر نفتی مرغوب ترین خاک ایران را خارج می کنند تا جزایری به مساحت پنجاه کیلومتر مربع در امارات ساخته شود که هم تهدیدی برای محیط زیست خلیج فارس محسوب می شود و هم خواسته یا ناخواسته با این کار تیشه به ریشه معادن و منابع خودمان می زنیم...!

تنها جزیره نخلی جمیرا نیاز به بیش از پنجاه میلیون متر مکعب خاک برای به سطح آب رساندن این سازه دارد...! عرب ها با پول، خیلی چیزهای ما را خریدند...حتی خاک ما را...!


خاکی که برای دفاع ازآن زمانی خون دادیم و نگذاشتیم دشمن پا روی آن بگذارد، حالا تریلی تریلی و کشتی کشتی تحویل و تقدیمشان می کنیم و چندرغاز پول می گیریم؛ اسمش را هم گذاشتیم صادرات غیر نفتی ...


زبانم نمی چرخد  این را بگویم...!

اما شاید اگر ما توانایی و لیاقت این را نداریم که از منابع خاکی خودمان استفاده بهینه ببریم همان بهتر باشد تا این خاک گرانبها را بدهیم که آنها ازش جزیره نخل جمیرا بسازند که گفته می شود ازروی ماه قابل دیدن است و بعد ما برویم آنجا برای تفریح و چند برابر پولهایی که برای خاک آن جزیره ها گرفته ایم را روانه جیبهایشان کنیم ...!


 


اصل مطلب را اینــــــــــــــجا ببینید




 


 


 


سه شنبه 26 اردیبهشت 91
2:32 عصر

وقتی خدا زن را آفرید...

فرستاده شده توسط اکبر حسامی دردسته ی زن

زن


وقتی خدا زن را آفرید، او تا دیر وقت روز ششم کار می کرد. یکی از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض کرد: چرا اینهمه زمان صرف این مخلوق می کنید؟ خداوند فرمود: آیا از تمام خصوصیاتی که برای شکل دادنش می خواهم در او بکار ببرم اطلاع دارید؟ او باید قابل شستشو باشد، اما نه از جنس پلاستیک، باید بیش از دویست قسمت متحرک داشته باشد که در نهایت ظرافت، کارشان قابل تعویض باشد. او باید در آن واحد غذاهای بسیار بپزد و در آن واحد چند کودک را در آغوش کشد آغوشش باید دردهای بسیاری را دوا کند از زانوی زخمی شده تا... قلب شکسته و همه اینها را فقط با دو دست انجام خواهد داد... فرشته متحیر مانده بود ..."با دو دست ؟ " امکان ندارد ؟"و این طرح برای همه آنها است؟!کار سختی است برای یک روز چرا فردا تمامش نمی کنید؟" خدا فرمود: اینکار را نخواهم کرد و خیلی زود این موجود را که محبوب دلم است، کامل خواهم کرد. وقتی که ناخوش است، از خودش مراقبت می کند. او می تواند 18 ساعت در روز کار کند. فرشته نزدیکتر آمد و زن را لمس کرد. ”اما ای خدا، او را بسیار لطیف آفریدی.“ خداوند فرمود: بله او لطیف است، اما او را قوی نیز ساخته ام. نمی توانی تصور کنی که او چه سختیهایی را می تواند تحمل کند و بر آن فائق شود. فرشته پرسید آیا او می تواند فکر کند؟ خدا فرمود :"نه تنها می اندیشد ؛ بلکه می آموزد استدلال می کند و نتیجه می گیرد." فرشته گونه زن را لمس ..‎ ‎کرد ، "خداوندا این مخلوق چکه می کند .شاید بارش را سنگین کرده ای." خداوند فرمود:"نه چکه نمی کند این اشک است" فرشته پرسید:"اشک برای چیست؟ و خداوند فرمود: ”اشکها وسیله او برای بیان غم هاو تردیدهایش، عشق اش و تنهایی اش، تحمل رنجها و غرور اش است.“ این گفته فرشته را بسیار تحت تأثیر قرار داد و گفت ”خدایا تو نابغه ای. خداوند گفت :"درست می گویی زن قدرتی دارد که همه را به شگفتی در می آورد. او مشکلات بسیاری را حل می کند، بارهای سنگینی را بر دوش می کشد ،خوشبختی می آفریند، عشق می ورزد و معتقد است . می خندد وقتی در دل فریاد می کشد ، می خواند، وقتی در دل می گرید ،می گرید در نهایت شوق و می خندد در نهایت ترس . برای اعتقادش می جنگد و در مقابل بی عدالتی می ایستد برای تداوم خانواده از خود گذشتگی می کند، دوست بیمار را به طبیب می رساند و عشق او مشروط به چون و چرا نیست. زن از شادمانی دیگران شادی می کند، از تولد کودک دیگری و ازدواج بیگانه لذت می برد، از مرگ انسانی دیگر قلبش می شکند، و در ناگواری ها سنگ صبور است. با این همه در مصائب، نیروی خود را باز می گیرد و زندگی را دوباره می سازد. اما .... او فقط یک اشکال دارد: فراموش می کند که چه ارزشی دارد.


برگرفته از اینترنت


 


شنبه 23 اردیبهشت 91
8:25 عصر

انتخابات درایران ،افغانستان،اروپا

فرستاده شده توسط اکبر حسامی دردسته ی انتخابات واخلاق انتخاباتی

رای گیری درایران


سال 76 نماینده فرماندار دربرگزاری انتخابات ریاست جمهوری بودم. از صبح تاظهر مانند انتخابات پیشین روند امور عادی بود بعدازظهر هجوم مردم برای رأی دادن شگفت انگیزبود ناظران مانند همیشه برروند اجرایی کارها نظارت داشتند، طبق قانون، اعضای شعبه ی اخذ رأی ونمایندگان کاندیداها وناظران نمی توانستند درنوشتن رأی برای افراد بیسواد اقدام کنند، رأی دهنده باید کسی راباخودمی آورد یا از یکی از رأی دهندگان می خواست برایش بنویسد،این توافقی بود بین رأی دهنده وفرد اجیرشده! ناظران حق مشاهده رأی راهم نداشته وندارند .


در آن روز یکی از ناظران که ازاتفاق محلی هم بود وهمه را می شناخت خود را به افراد بی سواد نزدیک می کرد وفرایند نوشتن رأی ونام نامزد مورد نظر را مشاهده می نمود تا خدای ناکرده حقی ضایع نگردد!!


یکی دوبار محترمانه از او خواستم این کار را ادامه ندهد بار سوم با قاطعیت گفت : به ما گفته اندنگاه کنیم! گفتم :آقای محترم! رأی،مخفی است، اگر فرد بیسوادی به کسی اطمینان دارد از او می خواهد برایش بنویسد،این توافقی اخلاقی بین آن دوفرد است ونگاه کردن شما مخفی بودن انتخاب را زیرسئوال می برد ... نگاه سردش حاکی از قانع نشدن بود ... دوباره گفت: به ما گفته اند نگاه کنیم... به چشمانش خیره شدم وباقاطعیت گفتم : به ماهم گفته اند اگر ناظران خواستند چنین کاری انجام دهند شماموظفید نگذارید!


پاسخی نداشت کم کم آرام گرفت وسرجایش نشست ...


 از آن تاریخ تاکنون15 سال می گذرد قبل از آن هم انتخابات بسیاری در ایران انجام شده است اما انگار این مخفی بودن رأی چیزی بوده که کمتر به آن پرداخته اند .به صحنه های نوشتن رأی درهمه جای ایران نگاه کنید...


میز زهوار دررفته ای که در ازدحام جمعیت لبریز از رأی دهندگان است وهرکس باکمترین مزاحمتی می تواند رأی دیگران را به نظاره بنشیند.


رای گیری درافغانستان


وقتی تلویزیون انتخابات افغانستان را نشان می داد که با کارتُن های کاغذی اتاقکی برای نوشتن رأی درست کرده بودند آرزو کردم کاش دراین مورد خاص از افغانها می آموختیم ..


وقتی کشورهای دیگر اروپایی وامریکایی را درروز انتخابات دیدم مشخص بود که مخفی بودن رأی برای مسئولان ومردم امری بدیهی به حساب می آید ...


رای گیری دراروپا


 


 




34 سال از پیروزی انقلاب درایران می گذرد پیش از انقلاب هم دراین سرزمین انتخابات برگزارمی شده است(کیفیت برگزاری ،آزادبودن انتخابات،شیوه انتخاب شدن افراد وقدرت برگزیدگان موضوع دیگری است) آیا در این همه سال کسی به فکر سلامت نوشتن رأی بوده است ؟ آیا مشاهده رأی دیگران توسط هرفرد دیگری قانونی است؟آیا فراهم کردن اتاقکی مقوایی، یا پرده ای پارچه ای، هزینه زیادی به کشور تحمیل می کند؟آیا اصلا" این موضوع اهمیت بحث کردن دارد یانه؟نظرشما چیست ؟باید از افغانها بیاموزیم؟...


 


جمعه 22 اردیبهشت 91
1:47 عصر

شناخت خارجی ها...

فرستاده شده توسط اکبر حسامی دردسته ی طنزوسرگرمی وجدول

شناخت خارجی‌هاپدرم همیشه می‌گوید "این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم .
ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم
تازه دایی دختر عمه پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید "در خارج آدم‌های غوی کشور را اداره می‌کنند" مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است.
ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم...که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارندمدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند. ما اصلن ماهواره نداریم اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند.


 در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند.
 اما در خارج کفش می‌شوند مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده کارگری بوده، اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شایدما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.


 از نظر فرهنگی، ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم.. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم.
شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی". ولی خارجی‌ها تیز هوش هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستندیک جمله ساده I lav u بنویسندواقعن جای تعسف دارد!!!!!!!!!


برگرفته از جست وجوهای اینترنتی قبلی که نشانی اش را به یاد ندارم


 


چهارشنبه 20 اردیبهشت 91
1:7 صبح

یک تصویر وهزاران تفسیر

فرستاده شده توسط اکبر حسامی دردسته ی گالری تصاویروکاریکاتور

,وقتی بشریت درخواب بود


شما چه عنوانی برای این تصویر انتخاب می کنید؟


یکشنبه 17 اردیبهشت 91
4:1 عصر

جانبازان وسهمیه دانشگاهها(2)...

فرستاده شده توسط اکبر حسامی دردسته ی آموزش وپرورش ونظام آموزشی، جامعه وسیاست

جانبازان وسهمیه ها ...دوجلسه از موضوع بحث قبلی گذشته است قبل از کلاس خودش رابه من می رساند ومی گوید من هنوز از سئوال وجواب آن روز قانع نشده ام می خواهم دوباره دراین مورد بحث شود،می گویم درس کمی عقب است اگر آخرساعت وقت بود حتما" بحث می کنیم .. زنگ تفریح تمام شده است. به کلاس می روم یک راست می روم سراغ درس .... درس دادن تمام می شود می خواهم از دانش آموزی بخواهم از روی درس بخواند .. دانش آموز موردنظربلند می شود مؤدبانه می گوید :آقا خودمون بعدا" می خونیم اجازه بدین سئوالمونو بپرسیم.. تعدادی از بچه ها اوراتأیید می کنند ... درباره هفته آینده وکارهایی که باید انجام شود توضیح مختصری می دهم واز او می خواهم صحبت کند. می ایستد ومی گوید...


جلسه گذشته درباره سهمیه رزمندگان وجانبازان وخانواده شهدا توضیحاتی دادید وایران را باروسیه وامریکا وآلمان مقایسه کردید اما من از آن صحبت ها قانع نشدم درفاصله جلسه قبلی تا الآن مطالعات پراکنده ای هم داشته ام از اینترنت وگفتگو با دانشجوها هم استفاده کرده ام  آنچه در دیگر کشورها انجام می شود حفظ کرامت انسانی بازماندگان جنگی وخانواده های آنان است و بیشتر حمایت دولت از این گروه،امتیازات مادی وحمایت های اجتماعی است واین موضوع - تأکیدمی کند تاجایی که من فهمیده ام – به هیچ عنوان به سهمیه بندی برای ورود به دانشگاهها منجرنشده است ...کمی مکث می کند بعد ادامه می دهد ... من اصلا" با این که این موضوع حق آنهاست یانه مشکلی ندارم سئوالم این است که من چقدرباید درس بخوانم وتاکجا باید خودرا به زحمت بیندازم تابتوانم با سهمیه ها رقابت کنم؟خواهرمن دانشجوی کارشناسی ارشد است ودارد برای دکترا آماده می شود گاهی وقتها ناامید است با وجود آن که بیشتر نمراتش خوب است وحداکثرتلاشش رامی کند اما می گوید با توجه به تعداد محدود دانشجو و وجود سهمیه ها شانس ادامه تحصیل برایم کم است و غُر می زند گناه خواهر من چیست؟ اگر کشور به مهندسین باکیفیت،پزشکان بامعلومات،معلمان ماهر و باسواد،قضات دانا وافرادمتخصص دیگر نیاز دارد واضح است که این عده راباید از بین بهترین ها گزینش کند وبهترین ها از دل رقابت سالم وعادلانه ای که برای همه یکسان است بیرون خواهند آمد ،سهمیه نوعی بی عدالتی آموزشی است که در بلند مدت به نابرابری های علمی واجتماعی وحتی تضادطبقاتی که درکتاب درباره آن بحث کردیم خواهد افزود .....


می نشیند،کلاس ساکت است احساس می کنداز این که حرفش رازده است راحت شده است!ولی هنوز منتظر است، منتظر تأیید یا تکذیب دیگران ؛ کسی چیزی نمی گوید یکی از دانش آموزان همانطور که نشسته است می گوید خب این حق آنهاست وتصمیمی است که دولت گرفته است ما چه کنیم؟


وارد بحث می شوم از نفر و نظرآخرشروع می کنم می گویم اولا" همه ی قوانین مصوب مجلس یا دولت،تصمیمات انسانی اند وممکن است درست یا نادرست باشند ؛ثانیا" باید بررسی کنیم که این به قول شما«حق»راچگونه به آنها بدهیم؟ آیا راهش همین است که برگزیده ایم ؟آیا راه دیگری وجود ندارد؟آیا مثلا نمی توان شرایط تحصیل بهتری رابرای آنها دردبستان ودبیرستان فراهم کنیم وبدون درنظرگرفتن سهمیه،آنها را درآزمون ورودی دانشگاهها (باهمه ایرادهایی که دارد) به صورت یکسان واردکنیم وبهترین آنها را درمشاغل مهم مدیریتی،درمانی،اداری و.. به کارگیریم؟ اصلا" با درنظرگرفتن سهمیه ها وانمودکرده ومی کنیم که «راه خوشبختی از دانشگاه می گذردو آنها نیز می خواهند به هرروشی از این حق استفاده کنند...» بعد ادامه دادم این موضوع به سالهای جنگ برمی گردد درشرایط جنگی،کشور درحالت فوق العاده قراردارد ومسئولان اداره کننده جنگ برای مدیریت بهتر،تصمیماتی می گیرند که درآن شرایط شاید قابل دفاع هم باشد اما باگذشت زمان وتغییر شرایط،بازنگری درآن تصمیمات ضروری به نظر می رسد.


 تاجایی که به یاد دارم یکی دوبار مجلس شورای اسلامی برای تغییر این موارد دست به کارشد وحتی شنیده ام که لایحه یا احتمالا"طرح جامع جانبازان وایثارگران درحال تنظیم وتصویب است وقرار است دراین سهمیه ها تغییراتی داده شود اما این که نتیجه این مصوبه به کدام سو متمایل است راهنوز نمی دانم ولی اگر نتیجه این مصوبه دوباره بر راه یافتن گروهی با استفاده از سهمیه(هرنوع سهمیه ای برای هرگروهی) برای کسب رتبه های علمی باشد باز جای نقد وپرسش باقی می ماند.


رزمندگان دوران جنگ زحمات زیادی برای کشور متحمل شده اند برای آنان باید امکانات مالی فراهم کرد،مشکل اقتصادی ودرمانی شان رابرطرف کرد، نگرانی ها فکریشان را کم نمود و... ولی فرزندانشان باید بدانند برای رسیدن به جایگاه علمی وبه دست گرفتن مسئولیت های علمی و اداری باید همانند دیگران که شاید یتیم وبی سرپرست وبدسرپرست هم دربینشان کم نباشندوکسی از آنها حمایتی نمی کند درآزمون شرکت کنند درآن صورت به عدالت نزدبکتر شده ایم.


جانبازان وسهمیه ها


دوباره بلند می شود،می گویدمن از ابتدا می خواستم همین رابگویم حق همه رزمندگان برخورداری از یک زندگی آبرومند مادی است این که فرزندانشان کجا وچگونه ودرکدام رشته درس بخوانند به استعداد،تلاش وپشتکار وهمت خودآنان بستگی دارد ....


زنگ را زده اند ولی بچه ها هنوز عزم رفتن ندارند علتش این است که امروز ساعت بعدی هم به کلاسشان اضافه شده است امروز 8ساعت کلاس دارند وباید برای شرکت در امتحانات آخرسال وبعد کنکور آماده شوند نگرانند ،نگران از آینده ای که مبهم است واز آزمونی که نتیجه اش فقط با تلاش وپشتکارفردی دانش آموز به دست نمی آید ابروباد ومه وخورشیدوفلک باید دست به کارشوند تاشاید فرجی شود اینجا دیگر به پشتکارنمره نمی دهند...... 


 


جمعه 15 اردیبهشت 91
10:27 عصر

از این انتخاب تاانتخاب دیگر

فرستاده شده توسط اکبر حسامی دردسته ی انتخابات واخلاق انتخاباتی

انتخابات تمام شد


انتخابات تمام شد«مهم وغیر مهم انتخابات»رابیشتر بشناسیم


اکنون که این مطلب را که برای مرحله اول انتخابات نوشته بودم دروبلاگ قرارمی دهم هنوز نتایج مرحله دوم انتخابات مجلس نهم اعلام نشده است این راگفتم که گمان کسانی به این نرود که چون نتیجه انتخابات اینگونه  یا آنگونه شده اینها رانوشته ام بهتر است بدانیم :


مهم نیست که چه کسی برای چه کسی تبلیغ می کرده است .


مهم نیست که دردلمان از چه کسی تنفر داشته ایم که مبادا رأی بیاورد!.


مهم نیست که اصلا" درانتخابات شرکت کرده ایم یانه!


مهم نیست که دیگران را به رفتن به پای صندوق رأی تشویق کرده ایم یا دلسرد.


مهم نیست که دربرگزاری انتخابات از جیبمان هزینه کرده ایم یا نه!


مهم نیست که در عرصه تبلیغات درآمدی کسب کرده ایم یانه!


مهم نیست که باشناخت،رای داده ایم یا تحت تاثیر سفارش ِبدون ِتحقیق ِدیگران،انتخاب کرده ایم!!


مهم نیست که می دانیم وظیفه نماینده چیست یا نمی دانیم!


مهم نیست که نماینده ای که برگزیده ایم می داند وظیفه اش چیست یا نمی داند!


مهم نیست که نماینده برگزیده،همشهری وهم مسلکی ماست یااز شهر و دار و دسته دیگری است.


مهم نیست که فرد برگزیده بر آرمانهای خویش ایستاده است یا فقط شعارداده است.


مهم نیست که هزینه تبلیغات برگزیده وبرنگزیده ها ازکجا تأمین شده و چه کسانی پشتیبانشان بوده اند


مهم نیست که......


اینها هیچ کدام مهم نیست ... اما.......


***                ***


مهم این است که:


 رقابت ها پس از پایان انتخابات اگر به رفاقت هم تبدیل نمی شود به دشمنی تبدیل نشود .


مهم این است که:


 این همه حساسیت درانتخاب شدن ونشدن افراد بعد از انتخابات هم ادامه داشته باشد.


مهم این است که:


 جلسات مکرر با نامزد برگزیده به صورت متوالی وبا همان صراحت وحساسیت ادامه یابد


مهم این است که:


 نماینده درخدمت مردم باشند نه مردم درخدمت او


مهم این است که:


 فردبرگزیده، نماینده کسانی که به او رأی نداده اند هم هست، یادمان باشد.


مهم این است که:


بدانیم باانتخاب یک فرد و سپردن کارها به امیدخدا مشکلات جامعه حل نمی شود باید پیگیر وحساس بود .


مهم این است که:


میان فرد برگزیده ومردم عهدی بسته شده است که درحیطه ی وظایف نمایندگی قابل تعریف وپیگیری است ،پیگیرش باشیم


مهم این است که:


 افراد تبلیغ کننده برای  نامزد برگزیده باید بیشتر از دیگران برتعهدات او پای فشاری کنند وتا دستیابی مطالبات برحق مردم کوتاه نیایند.


مهم این است که:


 این انتخاب بر رشد اجتماعی مردم اضافه کند وآنان را با وظایف خود و وظایف نماینده، بیش از گذشته آشناسازد .


مهم این است که:


مردم ما درهمه روزهای سال به اندازه ی روزهای انتخابات،مهم به حساب آیند!نه فقط درروزهای انتخابات...


....خیلی چیزها مهم است وخیلی چیزها مهم نیست ...


«مهم این است که این خیلی چیزها را از آن خیلی چیزها تشخیص دهیم»


 


چهارشنبه 13 اردیبهشت 91
1:31 صبح

جانبازان وسهمیه دانشگاهها(1)...

فرستاده شده توسط اکبر حسامی دردسته ی آموزش وپرورش ونظام آموزشی، جامعه وسیاست

سهمیه جانبازانسهمیه جانبازان


اعتراض دارد بلند می شود تااعتراضش رادرقالب پرسشی مطرح کند،می گوید چرا به جانبازان وفرزندانشان سهمیه می دهند؟اصلا" وجود سهمیه ها چه لزومی دارد؟چندنفر دیگر هم بااشاره ی سر آن راتأیید می کنند .. کلاس نسبتا" ساکت است کمی فکر می کنم می پرسم کدامیک از شما مراسم سالگرد جنگ های جهانی یا جنگ امریکا با ویتنام را دیده اید؟ کسی چیزی نمی گوید...می پرسم آیا دیده اید برای ژنرالها وسربازان ارتش امریکا که سالها پیش درجنگ حضور داشته اند مراسم یادبود بگیرند ..یکی بلند می شود ودر باره فیلمی که دیده است توضیح می دهد .. می گویم از زمان تشکیل دولت امریکا تاکنون جنگی علیه این کشور صورت نگرفته آنچه بوده حمله امریکا به دیگر کشورها برای حفظ منافع خود بوده است واین همه بزرگداشت وحقوق مادی وغیرمادی سربازان،برای حضور دراین حمله هاست....


سکوت برقراراست به نظر می رسد زیاد قانع نشده اند یکی می پرسد چرا باید به فرزند جانبازی که خودش جنگ را ندیده است سهمیه بدهند...می پرسم تو می دانی جانباز جنگی یعنی چه؟می گوید بله! از او می خواهم توضیح بدهد،می گوید کسی که  درجنگ عضوی از اعضای بدنش را درراه کشور از دست داده است؛ می پرسم همه جانبازان دریک رده قرار دارند ؟ فکر می کند ومی گوید نه! بعضی درصد جانبازی بالاتری دارند ومشکلات جسمی وروانیشان بیشتر است می پرسم آیا کسی که قطع نخاعی است یا شیمیایی شده وبه سختی نفس می کشد آدم معمولی است ؟می گوید معلوم است که نه! می گویم اگر پدرهریک از شما جانباز جنگی بود و روی تختی دراز کشیده بود وبرای نفس کشیدن هم به کمک دیگران نیاز داشت باز هم با پدر امروزیتان برابر بود؟آیا پدری که از گردن به پایین فلج است وقدرت حرکت ندارد با پدرمعمولی شما که ممکن است فقیر،عصبانی وکم حوصله هم باشد برابر است ؟باز هم سکوت... یکی از ته کلاس برمی خیزد صدایش قاطع است می گوید ما با سهمیه این افراد مخالف نیستیم آنچه شما گفتید درست است اما من کسانی رامی شناسم که روی جبهه وجنگ راندیده اند وبه معنای رایج،جانباز هم نیستند اما فرزندانشان از سهمیه استفاده کرده ومی کنند وخودشان هم سالهاست از حقوق جانبازی ومدرک تحصیلی بالاتر استفاده می کنند.....


 نگاه بعضی متعجب است وبعضی دیگر باچشم وسر آن راتأیید می کنند .ایستاده ام، می گویم من هم عده کمی را می شناسم که احتمال می رود از این سهمیه ها درست وبه جا استفاده نکرده اند اگر چنین باشد من هم با دادن سهمیه مخالف هستم وآن را پایمال کردن حقوق دیگران می دانم اما....


دربین جانبازان چند درصد اینگونه اند؟آیا ما این حق را داریم که بادیدن چند درصد،خلافکاری در گرفتن درصد جانبازی،حقوق قانونی وانسانی همه جانبازان را نادیده بگیریم؟ تأیید می کنند که این حق رانداریم ولی معلوم است که همان چند درصد غیرقانونی را هم برنمی تابند ....


نمی دانم سهمیه ها تاچه زمانی ادامه خواهند داشت اما این را می دانم که اگر افرادی که به غلط در زمره سهمیه بگیران جای گرفته اند مورد بازبینی وارزیابی مجدد قرارنگیرند درحق کسانی که جان خود رابرای این آب وخاک گذاشته اند جفا شده است سهم خانواده های شهدا(منظورم فرزندان شهداست) غیرقابل انکار وچانه زنی است ...... 


این گفتگو درجلسات بعدی ادامه یافت دنباله مطلب رابعدا" خواهم نوشت فعلا"....


 


سه شنبه 29 فروردین 91
2:31 عصر

چرا ما شورت های یکسان نمی پوشیم؟

فرستاده شده توسط اکبر حسامی دردسته ی روان شناسی وزندگی سالم

چرا ما شورت های یکسان نمی پوشیم؟


لطفا"ابتدا این نوشته راتا پایان بخوانید..چندلحظه فکر کنید و...بعد قضاوت کنید..عجله نکنید!!


چرا شورت های زنانه و مردانه ؛ مدل های مختلفی دارند؟
اصلا از سوالم تعجب نکنید! این یک سوال جدی و خیلی خیلی بنیادی است. چیزی که اگر همه ی آدم ها به آن فکر کنند و جوابش را به دست بیاورند، دنیا گلستان می شود
.
انواع شورت زنانه
:
شورت های زنانه مدل های بیشتری دارند. ولی این فقط دلیل تنوع طلبی زنان نیست. به هیچ عنوان! بلکه نشان دهنده ی تنوع طلبی مردها هم هست (خیلی هم بد فکر نکنید، مطمئنا منظورم زن و شوهرهایی هستند که به هم محرمند)!
شورت های ساده داریم. شورت های تورتوی، شورت های بندی، شورت های گل گلی، شورت های خیلی نازک، شورت های پاچه دار و خلاصه انواع و اقسام دیگری که هر کدامش یک کاربردی هم دارد. بعضی ها بیشتر از این که بپوشانند، تاکید می کنند!!! بعضی ها هم برای شرایط جنگی ساخته شده اند!
انواع شورت های مردانه :
شورت های مردانه، اصولا از تنوع کم تری برخوردارند. شاید دلیلش عدم حساسیت خانم ها به این مقوله است (باز هم تاکید می کنم؛ خانم های محرم شرعی) چند تا مدل داریم: شورت پهلوی، شورت مامان دوز، شورت با جای خواب، شورت بی جای خواب، شورت گل گلی (با خانم ها مشترک نیست چون این یکی را فقط پدربزرگ ها استفاده می کنند)، شورت چهل تکه (جدیدا مد شده و خیلی هم تنوع رنگی دارد)
چرا ما شورت های یکسان نمی پوشیم؟
شورت اصولا خصوصی ترین، درونی ترین و پنهان ترین لباس انسان است. سوای کاربردهای انکار ناپذیری که برای خانم ها در هنگام پوشیدن دامن و جهت جلوگیری از نتیجه گیری مردهای چشم چران دارد، کاربرد شورت خیلی هم زیاد نیست. البته در کشورهای اروپایی و امریکایی که ملت با شورت کنار دریا لم می دهند و لیموناد (البته کافرهای شان چیزهای دیگری هم می خورند) می نوشند، کاربردهای تزیینی هم پیدا می کند ولی مسلم است که آدم تا لباس های اصلی اش را درنیاورد ؛ شورتش معلوم نمی شود!
تا به حال از خودتان پرسیده اید که چرا آدم ها شورت های یک سانی نمی پوشند؟ و این همه تنوع رنگ و مدل در لباسی که شاید شبی یک بار دیده شود (آن هم برای محرم شرعی!! البته استثناء هم وجود دارد. چون ممکن است شب نباشد و روز باشد؛ یک بار نباشد و چند بار باشد ؛ محرم نباشد و نامرحم باشد) برای چیست؟
جواب این سوآل خیلی اهمیت دارد :
انسان، برای درونی ترین و شخصی ترین چیزهایش، دست به انتخاب می زند. مدل های خاص، رنگ های خاص، اندازه های خاص، هر کدام بستگی به فرد و سلیقه ی او دارد. در هر کشوی لباسی هم که بگردید، دست کم سه تا شورت می توانید پیدا کنید. طرف اگر خیلی هم به لباس زیرهایش بی توجهی نشان دهد، حداقل سه تا شورت را دارد.
حالا...
سوآلات مهم :
شورت که دیده نمی شود، چرا این قدر تنوع رنگ و مدل دارد؟
شورت که دیده نمی شود، چرا ما به آن اهمیت می دهیم؟
شورت که دیده نمی شود، چرا در خریدنش، معیارهای خاص خودمان را داریم؟
شورت که دیده نمی شود، چرا یک پاره پوره اش را نمی پوشیم؟
جواب های مهم :
چون انسان برای انتخاب خصوصی ترین چیزهایش، خودش تصمیم می گیرد و حرف دیگران برایش اهمیت ندارد. وقتی این «چیز خصوصی» اهمیت پیدا می کند، که در معرض دید عموم قرار می گیرد. جالب است که ما با این که می دانیم ممکن است شورتمان در طول روز دیده نشود (مگر چه اتفاقی بیافتد !!) بازهم چیزی می پوشیم که هم سالم و هم تمیز باشد. شورتی را می پوشیم که اذیتمان نکند. تنگ نباشد. گشاد نباشد. خودمان دست کم از مدل و رنگش خوشمان بیاید (موارد بهداشتی اش را هم خودم می دانم. خواهشا به موارد بهداشتی شورت، گیر ندهید.)
وقتی یک شورت پاره پوره می پوشیم، در طول روز همه اش به این فکر می کنیم که چه قدر مؤذب و ناراحتیم. انگار همه دارند می بینند!
نتیجه ی مهم 1
:
شورت آدم و شعور آدم (منظور همان طرز تفکر است)، شباهت های زیادی با هم دارند
. طرز تفکر و شعور هم پنهانی ترین بخش ماست که وقتی حرف می زنیم یا چیزی می نویسیم، پیدا می شود. فکر کنید چه قدر بد است وقتی آدم شلوار ذهنش را با کلمات پایین می کشد و شورت شعورش را نشان می دهد وهمه می بینند که آن زیرچه خبراست !!
نتیجه ی مهم 2
:
همان طور که ما در کوچه و خیابان راه نمی افتیم و شلوار ملت را پایین نمی کشیم که ببینیم شورتشان چه مدلی یا چه رنگی است، شعور و درک و ایمان و عقیده ی افراد را هم نباید مورد تجسس قرار داد. به ما چه مربوط است که طرف در زندگی خودش چه کار می کند؟ به ما چه که زیر شلوار زندگی اش، چه شورتی را پوشیده است؟ به ما چه که راه بیافتیم و در به در و خانه به خانه، شلوار مردم را پایین بکشیم و از خصوصی ترین چیزهای زندگی شان سر در بیاوریم؟

هر کس برای خودش اعتقاداتی دارد. مدلی را انتخاب می کند. چیزی را می پسندد. وقتی هم لباسش را درآورد، این ما نیستیم که به او بگوییم : «اوه ! این دیگر چه شورتی است که پوشیده ای؟» بلکه او خود باید به فکر این قضیه باشد. ما فقط نگاه می کنیم و در نهایت به قضاوت می نشینیم. نه این که بپریم شورت طرف را بیرون بکشیم و مدلی را که خودمان دوست داریم، به لنگش ببندیم !
اگر کسی را دیدید که لباس درست و حسابی پوشیده؛ اما شورتش پاره است و با بی خیالی، همان را در معرض نمایش گذاشته، شما به راحتی می توانید دریابید که لباس فاخر تنش، پشیزی ارزش ندارد.
*

متاسفانه داریم همگی دچار این بلا می شویم. لباس های فاخر و شورت های کهنه و کثیف. چیزی که به آن «ظاهر سازی» می گویند
!
*

امیدوارم اگر روزی، مجبور شوم که لباسم را در منظر عموم از تن بیرون کنم، دست کم، شرمنده ی شورتم نباشم


برگرفته از این  نشانی که با ایمیل یک دوست به دستم رسید


 


یکشنبه 20 فروردین 91
2:36 عصر

زندگی مهاجران افغان درایران از زبان شاعری افغانی

فرستاده شده توسط اکبر حسامی دردسته ی اشعاربرگزیده

محمدکاظم کاظمی شاعرافغانمحمدکاظم کاظمی در1346شمسی درهرات افغانستان متولد شد در1354به کابل کوچ کرد وتاآخردبیرستان دراین شهردرس خواند درسال 1363به ایران آمد وپس از اتمام دوره دبیرستان دررشته مهندسی عمران از دانشگاه فردوسی مشهد فارغ التحصیل شد . از سال 1365 به فعالیت های ادبی روی آورد وآن را تادهه هفتاد ادامه داد انتشارمثنوی «بازگشت» او درفروردین 1370مایه شهرت او شد  او علاوه برسرایش شعر درزمینه های آموزش شعروبرگزاری محافل وانجمن های ادبی مهاجرین افغان درایران وانتشار نقدها ومقالاتی درمطبوعات وتالیف و ویرایش کتابهایی درزمینه ادبیات فارسی فعالیت کرده است  شعر بازگشت او از دوران سخت زندگی افغانها درایران حکایت دارد :




غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌


پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت


‌طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد


و سفره‌ای که تهی بود، بسته خواهد شد


و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!


صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!


همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهد رفت


‌ و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهد رفت‌
                     ***                                              


منم تمام افق را به رنج گردیده‌،


منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده


‌منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود


و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود


به هرچه آینه‌، تصویری از شکست من است‌


به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است


‌ اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌


تمام مردم این شهر، می‌شناسندم


‌ من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد


نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد
                  ***


طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد


و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهد شد


غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌


پیاده آمده بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
                  ***


چگونه باز نگردم‌، که سنگرم آنجاست‌


چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌


چگونه باز نگردم که مسجد و محراب‌       


و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست


‌ اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود


قیام‌بستن و الله اکبرم آنجاست‌


شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست


‌کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست


‌ مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌


مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست‌
                 ***


شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما


و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما


من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌           


شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌ 


تو هم به‌سان من از یک ستاره سر دیدی‌


پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی‌


تویی که کوچه غربت سپرده‌ای با من‌


و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من


‌تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم


‌تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌
                  ***


اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت


‌و چند بته مستوجب درو هم داشت           


‌اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان 


اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان‌


اگرچه متهم جرم مستند بودم‌


اگرچه لایق سنگینی لحد بودم


‌ دم سفر مپسندید ناامید مرا


ولو دروغ‌، عزیزان‌! بِِحل کنید مرا


تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم رفت‌


پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت


‌ به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌   


به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌


خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان‌


و مستجاب شود باقی دعاهاتان


‌ همیشه قلک فرزندهایتان پر باد


و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد


-----------------------------------


درپاسخ به وی محمدعلی بهمنی شاعر بلند آوازه  ایرانی شعر زیر راسروده است :


محمدعلی بهمنی شاعر معاصر


به عمر مثنوی‌ات با تو زیستم‌، شاعر


و سخت بدرقه‌ات را گریستم‌، شاعر


اگر چه در همه‌جا آسمان همین‌رنگ است‌،


قبول می‌کنم‌، اینجا دل شما تنگ است‌
درنگ کن که دلم با تو همسفر شده‌است‌
سفر؟ نه‌، آه‌... دلم با تو دربه‌در شده‌است‌
تو ساده گفتی و من نیز ساده می‌گویم‌
پیاده‌ام و رفیقی پیاده می‌جویم‌ 


طلسم غربت شاعر شکستنی است مگر؟


عزیز من‌! مگر این سفره بستنی است دگر؟


تو و گرسنگی‌ات جاودانه‌اید، عزیز!


همیشه راوی این تازیانه‌اید، عزیز!


صدای گریة تو زیر سقف من باقی است‌
فقط برای من و تو گریستن باقی است‌


چه فرق می‌کند این بار در حوالی عید
تو خنده‌کردی و همسایه‌ای دگر گریید
چه کودکان که به تاراج رفت قلّکشان‌
چه جامه‌ها که دریدند از عروسکشان‌
دوباره باغ‌ِ من و این شکوفه‌های یتیم‌
و سفره‌ای که کریمانه می‌شود تقسیم‌


چگونه می‌شود ای همزبان‌! زبان را کشت‌
سکوت کرد و به لب بغض بی‌امان را کشت‌
چگونه می‌شود آیا گلایه نیز نکرد
که میهمان به سر سفره میزبان را کشت‌
میان گندم و جو فرق آنچنانی نیست‌
کسی به مزرع ما اعتبار نان را کشت‌
هر آنچه میوه در این باغ‌، رایگان شما
ولی عزیز من‌! این فصل‌، باغبان را کشت‌


ببخش‌، با همة درد و داغ‌، می‌دانم‌
نمی‌توان به یکی ابر، آسمان را کشت.




   1   2   3   4   5   >>   >